تبلیغات
استاد ووووو بچه هاااااا

استاد ووووو بچه هاااااا
نظر سنجی
چطوره؟!!




ترم قبل قرار شد به قول استادمون چند نفریو اغفال کنیم که تعدادمون زیاد بشه و البته ترجیحا" ادبیات دوست باشن چون یکی از علایق استادمون  ادبیات وشعره.

از اون جایی که من کوچکترین علاقه ای به ادبیات ندارم رفتم از بین دوستام یکی عینه خودمو جذبیدم     تورو خدا شرمندم نکنین کاری بود که از دستم برمیومد

خوب خارج از شوخی چیکار کنم دسته خودم نیست از ادبیات خوشم نمیاد دیگه

خلاصه با همین دوستم(فاطی) قرار گذشتم که فلان روز ساعت 3:30 تو ایستگاه همو ببینیمو بریم اموزشگاه.

از قضا همون روز یکی از دوستای پارسالیم که خیلی دوسکش داالللم زنگید بهم گفت میخوام ببینمت بیا پارک.

 ساعت 2:30 بود منم با خودم حساب کردم تا 3 میرم میببینمش بعد برمیگردم ناهارو اینا میخورم میرم دنباله فاطی که بریم اموزشگاه.(برنامه ریزی رو داشته باشین)

رفتم دوسته عزیزمو دیدمش بعد زنگیدیم لیلا(یکی از نویسندهای همینجا) که اونم بیاد چون ما 3 تا هم کلاسی بودیم

کلی حرف زدیمو خندیدم خیلی خوش میگذشت وهمینطور که داشت خیلی خوش میگذشت ساعتو نگاه کردم دیدم بببلللللللهههههه ساعت 3:15منم نه کتابامو اورده بودم نه ناهار....ولی لیلا اماده اومده بود من زود از دوسته عجیجم بای کردمو به لیلا گفتم میرم کتابامو بیارم بهت میزنگم که با هم بریم گفت باشه.

 بدو بدو رفتم خونه کتابامو ورداشتمو بدونه ناهار خوردن بدو بدو رفتم دنباله فاطی ساعت 3:32 بودبا زور خودمو رسوندم دیدم وای وای فاطی منتظرمه کلی خجالت کشیدم   ولی به رو خودم نیاوردم بعد به لیلا

زنگ زدم در دست رس نبود گفتیم شاید رفته باشه مام سوار تاکسی شدیم رسیدیم اموزشگاه به استادو مسئول اموزشگاه سلام کردیم وبعد دیدم اااا لیلا که نیست زنگیدم گفت دارم پیاده میام فک کردم شما پیاده میاین ای بابا  یکم منتظر موندیم تا فاطی(برای اینکه 2تا فاطی داریم به یکیش النا میگم که اشتباه نکنین (النا ادبیات

 دوسته و شعرای خوبی میگه)) ولادن(لادن یکی دیگه از هم کلاسیامونه که خیلیی ارومه و درس خون)ولیلا

بیان.اومدنو رفتیم تو کلاس کتابارو باز کردیم استاد اومد تو کلاس با فاطی اشنا شدن وگفتن حالا شماها چرا کتاب باز

کردین امروز درس نمیخونیم فقط حرف میزنیم که دوست دارین کلاس چه جوری باشه و اینا  من و  النام همش با هم حرف میزدیم حواسمونم اصلا" به کلاس نبود استادمونم همش گیر میدادن که حرف نزنیم مام مجبور میشدیم ساکت شیم بعد که کلاس اروم میشد استاد میگفت:پس چرا حرف نمیزنین!
گفتم:ای بابااا استاد ما که داشتیم حرف میزدیم خودتون نذاشتین ما چیکار کنیم خوب!!!
گفت:من میگم با کل کلاس حرف بزنین نه دوتایی!
خلاصه حرف زدیم بعد قرار شد جلسه بعدی 1تیر ماه باشه استادمون گفت واقعا" از این همه اشتیاقی که به کلاس نشون میدین خوشحالم!
کلاس تموم شدو از النا و لادن
خدافظی کردیم. منو فاطیو لیلا پیاده رفتیم سمته خونمون هوا گرم بود گفتیم بستنی بگیریم بخوریم ولی

کاشکی نمی گرفتیم چون هرکی از کنارمون رد میشد..... منو لیلا تند تند خوردیم تموم شد فاطیم داشت تموم میکرد

که از شانسش اقای استاد توراه دیدمونو خندش گرفت !بیچاره فاطی خیلی خجالت کشید !

فاطی باخنده میگفت پری من ابروم رفت مام واسه اینکه اذیتش کنیم میگفتیم تقصیره خودته دیدی ما تموم کردیم باید توم مینداختیش دور!
ولی کلی خندیدم چون استاد فاطی رو تو یه حالته بانمکی دیدن!
خلاصهههههه اونروز تموم شد.

همونطور که میدونین این لوگ گروهیه اینکه من یکم خصوصی نوشتم بخاطره اینکه این نوشته از دیده من بود قراره

دوستام هم از دیدگاه خودشون این روزو بنویسن واسه همین باید یکم خصوصی شه که با بقیه فرق کنه.

راستتتتتتتتتتتی امیدوارم خوشتون اومده باشه



[ پنجشنبه 26 خرداد 1390 ] [ 05:27 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
نظرات

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

نمایش نظرات 1 تا 30

درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگه ما خوش اومدین .لازم دونستم درمورد وبلاگ توضیحاتی بدم.
این وبلاگ گروهیه توسطه چندتا دوست و استاد زبانمون ساخته شده.
قراره که خاطراته کلا3مونو از دو نگاهه ما و استادمون بنویسیم.
امیدواریم جالب بشه و خوشتون بیاد.
جهت ارتباط با مدیر وبلاگ میتونین به ادرس زیر ایمیل بزنین
mikairan@yahoo.com
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

چت

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

download

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا