تبلیغات
استاد ووووو بچه هاااااا

استاد ووووو بچه هاااااا
نظر سنجی
چطوره؟!!




سلام دوستای گلم خوبین ؟
اومدم اخرین اپو بذارمو اینترنتو ببوسمو بذارم برم

اخه مدرسه ها داره میادو منم تصمیم گرفتم عاقل شم درس بخونم سال اخرم مثلا

میدونم وبلاگم خاصو باحال نبود ولی خوب به بزرگیه خودتون ببخشید

از اینکه با گلهایی مثله شما اشنا شدم خیلی خوشحالم و
 ازتون بابته اینکه بهم سر میزدینو نظر میدادین ممنونم

من تو روزای عادی میانگین 20 25 نفر بازدید کننده داشتم خودمم باورم نمیشه واقعا ازتون ممنونم
بچه ها همیشه شادو سرحال باشینو هیچوقت ناراحت نباشین همیشه اینجوری باشین>>> 
همتونو به خدا میسپارم
دلم نمیاد بای کنم پس ..............................


[ یکشنبه 20 شهریور 1390 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
تعجب اینارووووووو :)))))))






آقا رئیس جمهور شما دیگه چرا کراوات زدید ؟:O




فقط در ایران اتفاق می افتد!!(2)





مونالیزا شبها چیکار میکنه؟!...






سند غیر قابل انکار رسوایی اخلاقی!!!!!!!!!!!






خووب حالا انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان!!!!!!



ما حیوانات را خیلی‌ دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف می‌زنیم ، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی‌ با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد می‌کند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری .........





ادامه مطلب برین و حتما" نتیجه گیریو بخونین خیلییییی باحالههههه ;)

ادامه مطلب

[ یکشنبه 23 مرداد 1390 ] [ 06:37 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
سلام شلام صلام ثلام طلام نقره ام بدلم خوبین؟
منم خوبم مرسی ممنون.به به سلااااااااام.خوبین بچه ها؟ حال شما؟منم خوبم.شمام خوبی؟آره بابا منم خوبم.خوبم خیلی.بسه دیگه بچه ها خوبم
.بابا خوبم.جان باباتون خوبم.باشه بابا ،جان مامانتون خوبم.جان خواهرتون هم خوبم.جان برادرتون هم خوبم.ای بابا خوبم دیگه.چرا میخواین بد باشم ها؟خوبم دیگه.خوبم. آره خوبم.خیلی خوبم.بله خوبم.آره بابا خیلی خوبم.درست فک کردی عزیزم خوبم.آره خوبم.
خوبم ولی میخوام 1واقعیتی رو براتون بگم: بچه ها راستشو بخواین باید 1چیزی رو بهتون بگم.2مین صبر کن الان میگم گلم.صبر داشته باش جانم.هنوز جوونی.انقد بی حوصله نباش. آروم باش.خودتو کنترل کن.صبر داشته باش میخوام بگم.آماده این دیگه؟مطمئن باشم؟حتما میخواین بگم؟واقعا بگم؟بگم؟؟مهمه؟باید بگم؟باشه میگم.خوب راستشو بخواین....1لحظه.باید بگم؟خوب چون شمایین میگم.1نفس عمیق بکش.خجالت نکش بکش.خجالت بکش نه ،نفس بکش.نکش بکش.کشیدی؟از کجا معلوم؟مطمئن باشم؟بچه ها اعتماد کردم ها؟ خیلی خوب.پس کشیدی.
واقعا کشیدی؟اگه کشیدی 1 سوال دارم.چرا؟آخه چرا؟آخه من چی بگم دیگه؟چطوری بگم؟عزیزم،جونم،گلم چرا؟ چرا به هر کسی اعتماد میکنی؟ها؟ج بده. اگه 1 نفر بگه برو خودتو حلق آویز کن بازم گوش میکنی به حرفش؟ مگه من دوست دخترتم؟ننه ی توام؟باباتم؟خواهرتم؟البته خواهری که خواهرتم.اصولا به گفته ی ....ما همه خواهر و برادریم.پسرم،دخترم گوش کن تو به حرف من
تو خیابون که میری،چرا سرت 280درجه میچرخه؟خواهرته.برادرته.نگا نکن.روزی میرسد از دست شما جوانان ناکام..
نه ناکام نه.اینجا کاربرد نداره .آره نداره.نداره دیگه .حرف گوش کن.نداره.آفرین نداره
آها...از دست شما جوانان ...جوانان چی؟جوانان حالا استثنا خوب.از دست شما جوانان خوب حال میکنم.اوا نه اشتباه شد.از دست شما جوانان خوب رنج میکشیییییم
بله!
نه ببخش.اشتباهی شد.کجا بودم؟آها مگه دوست دخترتم که هر چی میگم باید قبول کنی.جرا نفس کشیدی؟ها؟اگه هوای اونجا آلوده بود؟تو تو فضای بازی بودی
اگه هوا میرفت از حلقت عبور میکردیه و میرفت تا ته.چیکار میکردی؟ج میخوام.چرا؟

ادامه سخنام ادامه مطلب 




ادامه مطلب

[ جمعه 24 تیر 1390 ] [ 02:39 ب.ظ ] [ فاطمه(النا) ]
عججججججججججججججبزبانکده محصل
این استاد مام همش شعر میگه که
این دفعه خیللللی خوش گذشت کلاسمون
موضوع درسمون برنامه ریزیو مهارتامون تو خونه اینا بودش بعد مام یکی یکی مهاراتامونو به ترتیب زیر گفتیم

این دوتا استثنا هستن واسه همین اول مینویسم
فاطمه:اشپزی رو دوست دارم همه چی بلدم..

النا:ظرف شستنو دوست دارم...

ما که 9 نفریم تو کلاس به جز این دو نفر بقیه مثله من بودن
من:اشپزی لباس شستن بلد نیستم از اتاق تمیزیدن متنفرم ...

حالا میرسیم به کدبانوی نمونه استااااااد

استااااد:اشپزیم بیسته پنج شیش نو غذا بلدم لباس میشورم و....

استاد متحبرانه گفتن
:به شمام میگن دختر شماها چه فرقی با پسرا دارین
گفتم :خوب شما پسرین باید این چیزارو بلد باشین چون پسرا خیلی به خوردن  اهمیت میدم

تو این بحثا بودیم که استاد احضار شدن
made by Laie
هووووووووورااااااااااا
من و فاطی زودی از کلاس اومدیم بیرون رفتیم کلاس کناری که خالی بود کلی لیز لیزک بازی کردیم اخه کفشامون رو سرامیک اونجا خوب لیز میخورد made by Laie
یه یه ربعی بازی کردیمو استاد اومد مجبور شدیم بریم کلاس
اخرای کلاس یادمون افتاد که ای بابا یکی از بچه ها قرار بود کنفرانس بگه اومد جلو زودی گفتو مام هیچی نفهمیدیم استاد گفتن بخون بخون بخون بعد این دوستمون اعصبانی شدشو گفت اخه چیو بخونم همش میگین بخون بخون  !!
مام کلی خندیدیم باید اون لحظه اونجا بودینو میدیدین صحنه ی جالبی بود


خلاصه جاتون خالی بعد این چند جلسه که کلاس زیاد جالب نبود دلی از عزا دراوردیم

امیدوارم نوشتم کسل کننده نبوده یاشه



[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 07:40 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
خدایا!
بهار رهایی یاریم ده
زین غبار جانسوز
زین عطش
زین درد خانمان سوز
تنهایی گرچه می فشارد قلبم
رویم تنها سوی توست
ابلیست عصیان به پا کرده
از چنگ و دندان پس می چکد خون
لیک; من تو را ,فقط تورا بنده ام
گر چه ز نیازم بی نیازی
من,دل شکسته
لب بسته
ز دنیا گشته
سوی تو امده ام
بگیر از من نگاهت

خدایا!
گمان مکن
سکوتم خالی از حرف است
بغضم از درد است
من وجودم ز اتش نیست
ز خاکم,گر نگاهت نبارد
ترک میخورد این دل
منگر بر سکوته  سرد و سیمای بی سامانم
پر ز خشم
پر ز رازم
من نه بی پایان نه بی اغازم
تو خود گفتی که من
برتر زین زمین,زین اسمانم

خدایا!
زانو بر زمین ,دست بر اسمان گرفتم
مشکن دلم را
حتی ز روی خشم
نگاهی من,نگاهی کن مرا!



[ دوشنبه 13 تیر 1390 ] [ 06:42 ب.ظ ] [ استاد ]
سلام دوست جونای خودم خوبین؟
امروز یه پسته کاملا" تکراری واستون گذاشتیدم که اولیشو همتون میدونینولی به هرحال امیدوارم خوب باشن

اسکل واقعی کیه؟
اسکل اسمه یه پرنده ست



 در خصوصیات این پرنده نوشته شده که وقتی برای زمستان غذا جمع آوری می‌کند، محل نگهداری آنها را فراموش میکنه بخاطر همین با مشکل مواجه میشه، یا هنگام خانه سازی فراموش میکنه که خانه شو کجا ساخته و اگر از لانه اش بیرون بیاید راه بازگشت را پیدا نمی‌کند



به ادامه مطلب حتما" برینااااااااااااااااا



ادامه مطلب

[ پنجشنبه 9 تیر 1390 ] [ 02:25 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
سلام دوستای گللللللم  محصل  امیدوارم  خوبه خوب باشین

تو این پست میخوام عکسای جالب  بزارم
زبانکده محصلالبته شاید دیده باشین ولی خوب به نظرم جالب اومد بالای هرمورد توضیحاته مورده نیازشو گفتمزبانکده محصل
 
یکیش اینجاست بقیشم تو ادامه مطلب واستون گذاشتیدم.

بچه ها دقت کنید تو این تصویر چی میبینید؟



.
.
.
.
.
.
.
خوب برای اینکه چهره ی پنهاهنه این عکسو ببینید چند قدمی از مانیتورتون دور شین
  محصل

تو ادامه مطلب نقاشیای 3بعدی گذاشتم حتما" ببینین

ادامه مطلب

[ جمعه 3 تیر 1390 ] [ 02:45 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
سلام بچه ها من فاطی(النا) هستم،زبانکده محصلفک کنم قبلا از رو نوشته ها اسم منو دیدین اما از این ترم به بعد من 2تا شدمم     م2تا نشدما؟ فاطی 2 تا شده!زبانکده محصل
خووب جلسه ی اول ترم جدید از دیدگاهه فاطی جونزبانکده محصل:
هنوز کلاس تشکیل نشده بود که به فرهنگکده رسیدمزبانکده محصلآخه من همیشه دیر میرم سر کلاس.باور کنین دست خودم نیستام هی میخوام زود تر برم،از جلسه ی پیش هم دیرتر میرسم مشاید واسه اینه که خونمون خیلی نزدیکه! 
خوب داشتم میگفتم:رسیدم به فرهنگکده و بچه ها رو دیدم رو صندلی نشسته بودن و منتظر عزیزشون بودن(خودمو میگم جیگرزبانکده محصل)بعد اینکه گل کلاس اومد،شوت شدیم تو کلاسبه به!!جلسه ی اول کلاس زبان...زبان؟بهتره بگیم کلاس خاطره ها.واقعا پری جون اسم خوبی برا کلاس انتخاب کرده.(بلاخره هر چی باشه دوست خودمه دیگه)
جلسه ی اول کلاس خاطره ها شروع شد.وای پسر یه اتفاقی افتاد که نگو و نپرس؟!!
جااان خودتون هیچ اتفاق خاصی نیفتاد!!!!
دقیقا یادم نیس که کلاس چطوری شروع شد!آها.. فک کنم از اینجا شروع شد که آقای کاظمی اومدن تو!!آره خودشه از همینجا شروع شد!
بچه ها ولی یه چیزی کم بود تو کلاس!یکی از گل های کلاس نبود!کی؟؟؟دوستم:زهره جون
آقای کاظمی مث همه ی پسرا نشست و...چیه؟چرا شما منفی فک میکنین؟خوب نشست دیگه.گفت:خودتونو معرفی کنین. ما نه،شاگرد جدید:فاطی. من و پری گفتیم: فاطی همکلاسی هم مدرسه ای هم سن و ....بعد گفت:بذارین خودشون معرف باشن. اونم خودشو معرفی کرد.بسمه الله الرحمن الرحیم کتابمو باز کردم.وااای من که درس نخوندم!توکل برخدا...زبانکده محصلکه آقای کاظمی گفت:قرار نیس امروز درس بخونیم و... مث اینکه 2تا بال داده باشن بهم!! زبانکده محصل   نه بابا خوشحال شدم اما تا این حد نه که!حالا من یه چیزی میگم، شما چرا باور میکنین؟!!
صحبت از این بود که برنامه ی تابستونیمون چیه؟هر کدوم از دخی ها برنامشون رو فرمودن و نوبت به ما رسید.فرمودم:کاراته مبدمینتون محصلزبان ریاضی فیزیک فوتسال!!! محصلاوهووو فاطی و این همه فعالیت؟!!
من میگم ولی نباید حرفای منو جدی بگیرین!!! آخه مگه خرم خودمو انقد خسته کنم؟ البته نه اینکه برا کلاس هام خیلی وقت میذارم و زحمت میکشم!!!!واسه همین خیلی خسته میشم.الاهی بمیرم واسه خودم.
من فقط کلاس زبان و فیزیک و ریاضی و فوتسال و بدمینتون و کاراته میرم بقیه که بقیه ای وجود نداره،نمیرم.
صحبت از همین جور چیزا بود که نمیدونم کدوم پدر خوشگلی صحبت ترکیه کرد که...که...همون که!!!
ترکیه که من و پریسا عاشقشیم .فکرشو بکنین برا دانشگاه بریم ترکیه و هرشب کنسرت یکی از خواننده های معروف!!!!زبانکده محصلواای که چه حالی میده! چه درسی بخونم من تو ترکیه!!بچه ها اگه دعا کنین برم ترکیه،برا هرکدومتون یه آب نبات چوبی خوشرنگ پست میکنم!!!
داشتم میگفتم:صحبت از ترکیه شد و آقای کاظمی گفت:زبان ترکیه هم بلدم! بابا ایول کاظمی همه چی بلده. به سرمون زد ما هم بریم یاد بگیریم اما همه ی بچه ها که پایه نیستن!نشد.آقای کاظمی گفت:اگه بخواین یه ربع مونده به زنگ یادتون میدم!!
این دفعه دیگه راس راسکی بال میخواستم در بیارم اما چه کنم که آدمم! بلاخره یه روزی فرشته میشم!حالا میبینین.
واقعا دوس دارم ترکیه یاد بگیرم.ببینم بچه ها چرا یکی نمیپرسه که چرا ترکیه رو کنه ی ماجرا کردم؟؟!!!!خوب یکی بگه ترکیه رو بی خی خی دیگه؟
بریم سراغ بحث دیگه ای از کلاس.اوه اوه..... صحبت از شاعری شد!!!!! واای.....
قضیه از این قراره که جلسه ی آخر ترم قبل قرار شد من برا کلاس یه شعر بگم!!!
که نگفتم و شدم:شاعر بد قول!!!
بچه ها جون تک تکتون من قولی نداده بودم من فقط گفتم سعی میکنم.قولی درکار نبود جون بچه ها!!این قضیه باز یاد آقای کاظمی افتاد و گفت:شعرتون چی شد خانم شیری؟ گفتم بخدا نمیتونم بگم.چشمه ی شعرم نمی جوشه!! ولی اگه بخواین یکی از شعرامو براتون میخونم. خوندم و جلسه ی اولمون تمومید.
بای تا های بچه هازبانکده محصل




[ یکشنبه 29 خرداد 1390 ] [ 09:54 ب.ظ ] [ فاطمه(النا) ]
                                               محصل
سلام دوست جونای عزیزمممممممممم

خیلی خوشحالم که با گل هایی مثله شما اشنا شدم امیدوارم بتونم دوسته خوبی واستون باشمزبانکده محصل

تو این پست عکسای جالبی واستون گذاشتم بقیه عکسام تو ادامه مطلب هستن خوبن ببینینشون










 



ادامه مطلب

[ یکشنبه 29 خرداد 1390 ] [ 12:26 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
ترم قبل قرار شد به قول استادمون چند نفریو اغفال کنیم که تعدادمون زیاد بشه و البته ترجیحا" ادبیات دوست باشن چون یکی از علایق استادمون  ادبیات وشعره.

از اون جایی که من کوچکترین علاقه ای به ادبیات ندارم رفتم از بین دوستام یکی عینه خودمو جذبیدم     تورو خدا شرمندم نکنین کاری بود که از دستم برمیومد

خوب خارج از شوخی چیکار کنم دسته خودم نیست از ادبیات خوشم نمیاد دیگه

خلاصه با همین دوستم(فاطی) قرار گذشتم که فلان روز ساعت 3:30 تو ایستگاه همو ببینیمو بریم اموزشگاه.

از قضا همون روز یکی از دوستای پارسالیم که خیلی دوسکش داالللم زنگید بهم گفت میخوام ببینمت بیا پارک.

 ساعت 2:30 بود منم با خودم حساب کردم تا 3 میرم میببینمش بعد برمیگردم ناهارو اینا میخورم میرم دنباله فاطی که بریم اموزشگاه.(برنامه ریزی رو داشته باشین)

رفتم دوسته عزیزمو دیدمش بعد زنگیدیم لیلا(یکی از نویسندهای همینجا) که اونم بیاد چون ما 3 تا هم کلاسی بودیم

کلی حرف زدیمو خندیدم خیلی خوش میگذشت وهمینطور که داشت خیلی خوش میگذشت ساعتو نگاه کردم دیدم بببلللللللهههههه ساعت 3:15منم نه کتابامو اورده بودم نه ناهار....ولی لیلا اماده اومده بود من زود از دوسته عجیجم بای کردمو به لیلا گفتم میرم کتابامو بیارم بهت میزنگم که با هم بریم گفت باشه.

 بدو بدو رفتم خونه کتابامو ورداشتمو بدونه ناهار خوردن بدو بدو رفتم دنباله فاطی ساعت 3:32 بودبا زور خودمو رسوندم دیدم وای وای فاطی منتظرمه کلی خجالت کشیدم   ولی به رو خودم نیاوردم بعد به لیلا

زنگ زدم در دست رس نبود گفتیم شاید رفته باشه مام سوار تاکسی شدیم رسیدیم اموزشگاه به استادو مسئول اموزشگاه سلام کردیم وبعد دیدم اااا لیلا که نیست زنگیدم گفت دارم پیاده میام فک کردم شما پیاده میاین ای بابا  یکم منتظر موندیم تا فاطی(برای اینکه 2تا فاطی داریم به یکیش النا میگم که اشتباه نکنین (النا ادبیات

 دوسته و شعرای خوبی میگه)) ولادن(لادن یکی دیگه از هم کلاسیامونه که خیلیی ارومه و درس خون)ولیلا

بیان.اومدنو رفتیم تو کلاس کتابارو باز کردیم استاد اومد تو کلاس با فاطی اشنا شدن وگفتن حالا شماها چرا کتاب باز

کردین امروز درس نمیخونیم فقط حرف میزنیم که دوست دارین کلاس چه جوری باشه و اینا  من و  النام همش با هم حرف میزدیم حواسمونم اصلا" به کلاس نبود استادمونم همش گیر میدادن که حرف نزنیم مام مجبور میشدیم ساکت شیم بعد که کلاس اروم میشد استاد میگفت:پس چرا حرف نمیزنین!
گفتم:ای بابااا استاد ما که داشتیم حرف میزدیم خودتون نذاشتین ما چیکار کنیم خوب!!!
گفت:من میگم با کل کلاس حرف بزنین نه دوتایی!
خلاصه حرف زدیم بعد قرار شد جلسه بعدی 1تیر ماه باشه استادمون گفت واقعا" از این همه اشتیاقی که به کلاس نشون میدین خوشحالم!
کلاس تموم شدو از النا و لادن
خدافظی کردیم. منو فاطیو لیلا پیاده رفتیم سمته خونمون هوا گرم بود گفتیم بستنی بگیریم بخوریم ولی

کاشکی نمی گرفتیم چون هرکی از کنارمون رد میشد..... منو لیلا تند تند خوردیم تموم شد فاطیم داشت تموم میکرد

که از شانسش اقای استاد توراه دیدمونو خندش گرفت !بیچاره فاطی خیلی خجالت کشید !

فاطی باخنده میگفت پری من ابروم رفت مام واسه اینکه اذیتش کنیم میگفتیم تقصیره خودته دیدی ما تموم کردیم باید توم مینداختیش دور!
ولی کلی خندیدم چون استاد فاطی رو تو یه حالته بانمکی دیدن!
خلاصهههههه اونروز تموم شد.

همونطور که میدونین این لوگ گروهیه اینکه من یکم خصوصی نوشتم بخاطره اینکه این نوشته از دیده من بود قراره

دوستام هم از دیدگاه خودشون این روزو بنویسن واسه همین باید یکم خصوصی شه که با بقیه فرق کنه.

راستتتتتتتتتتتی امیدوارم خوشتون اومده باشه


[ پنجشنبه 26 خرداد 1390 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
نظرات
سلااااااااااااامممم دوستای گلمممممممممممممممم
چطوریییییین خوبییییییییین؟من که خیلی خوبم چون امتحانامون تموم شدن 

قول داده بودم که بعد امتحانا وبو راش بندازم الان اومدم که به قولی که دادم جامه ی عمل بپوشونم خوشگل بشه ناز

 بشه بعد شما بیاین بخونینش(جامه ی عمل!!!این کلمه رو من گفتم!!!نه افرین افرین به خودم امیدوار شدم من میتونم دکتر شم میتونم بر دور دنیارو بگردم هواپیما اختصاصی و ....واا جو گرفتم ببخشید
بگذریم
همونطور که اون گوشه بالا تو توضیحاته وب خوندین قراره خاطراته کلاسه زبانمونو بنویسیم
ترم قبل با استادی اشنا شدیم که بسیار علاقمند به همه چیزن! باور کنیناا شوخی نمیکنم همه چیزو دوست

دارن تو هر چیزم که بگین سررشته ای دارن.

 خلاصه ما تونستیم یک ترم رو با همه خوبیاو بدیاش پاس کنیم .ترم جدیدمونم از یک تیر ماه شروع میشه البته یک

جلسشو قبل از امتحانامون رفتیم که تو پسته بعدی میتونین بخونین.
دوستتون دارمممم فعلا".


[ پنجشنبه 26 خرداد 1390 ] [ 02:35 ب.ظ ] [ پریسا(مدیر) ]
نظرات

سلام دوستان خوبین؟مدیر وبلاگ هستم

راستش چون امتحانامون داره شروع میشه باکسه مام که درس خون    البته بیشتر بعد از کارای مهمتری که داریم درس میخونیم.

خلاصه تصمیم گرفتیم که 1ماهی وبلاگو تعطیل کنیمو مثه بچه های خوب درس بخونیمکه این شکلی بشیم.

قول میدیم که بعده امتحانا وبلاگو انقدر جالب کنیم که دلتون نیاد برید بیرون.

دوستدارتتون باکسه خاطره سازان




[ چهارشنبه 21 اردیبهشت 1390 ] [ 04:10 ب.ظ ] [ خاطره سازان!! ]
نظرات

 

وقتی باهم بودنها در حصار واژه هاست

 

چه فرقی می كند تجربه باشد یا خاطره!!!!!

 

خاطره فریاد است تجربه سكوت

 

خاطره آزاد است تجربه دربند

 

خاطره زیباست تجربه باشكوه

 

خاطره با زندگیست تجربه برای زندگی

 

خاطره پایان است تجربه آغاز

 

انتخابی بس دشوار!!!!!!

 

اما

خسته ام از حادثه ها                       دلگیرم از واقعه ها

خط می كشم روی فاصله ها         برمی گزینم خاطره ها

 




[ شنبه 17 اردیبهشت 1390 ] [ 07:38 ب.ظ ] [ خاطره سازان!! ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام
به وبلاگه ما خوش اومدین .لازم دونستم درمورد وبلاگ توضیحاتی بدم.
این وبلاگ گروهیه توسطه چندتا دوست و استاد زبانمون ساخته شده.
قراره که خاطراته کلا3مونو از دو نگاهه ما و استادمون بنویسیم.
امیدواریم جالب بشه و خوشتون بیاد.
جهت ارتباط با مدیر وبلاگ میتونین به ادرس زیر ایمیل بزنین
mikairan@yahoo.com
موضوعات
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

قالب بلاگفا

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

چت

اخلاق اسلامی

قالب بلاگ اسکای

قالب وبلاگ

download

فروشگاه اینترنتی ایران آرنا